پرده ها را بکش که دور شود، شعله های سپیده از تنمان

 


پرده ها را بکش که دور شود، شعله های سپیده از تنمان

مگذار آفتاب سر برسد، پا کند توی کفش امشبمان

بعد از اینجا کجاست خوشبختی؟ در هیاهوی سرد آدم ها!

دور کن دستمال حسرت را، از سر داغ و تشنه ی تبمان

 

بغض پشت حصار چشمانم،دارد از فرط غصه می ترکد

خرد کن ساعتی که می گذرد، اینچنین مثل آب از سرمان

پلک بر هم نمی گذارم تا، خواب از هم جدایمان نکند

پشت درها نشسته خورشیدی، که طمع می کند به بسترمان

 

یک به یک هر ستاره می افتد، توی گرداب تلخ عقربه ها

این سه پیکان تیز می چرخند، می رسد عاقبت به نوبتمان

خسته ام مثل تنگ مفلوکی، از تکان های ماهی اش در آب

خسته ام از هجوم هر حرفی، به حریم سکوت و صحبتمان

 

مثل دود غلیظ یک سیگار، بر تن این اتاق می پیچیم

از گسستن نگو، نگو وقتی، در هم آمیخته هم و غممان

نه امیدی به بودنت دارم، نه دلیلی برای ماندن تو

ترسم از درد تیشه هاست بر این، ریشه های عمیق و محکممان

 

درد یعنی نبودنت وقتی، دو قدم آنطرف ترم باشی

مرگ یعنی سکوت، وقتی حرف ، نشود جا به حجم خلوتمان

عشق ما نور بود، آتش بود، که سیاهی گذاشت دیده شود

از سپیدی روز بیزارم، "دامن شعله های حسرتمان"

 

پرده ها را بکش امیدی نیست، به جهانی که سخت داد و .... گرفت

کل دنیا درست خواهد شد، از در آغوش هم نبودنمان!!!

شب به شب شانه کن امیدم را، گره ای بود اگر به باد بده

صبح آوار می شود خورشید، روی رویای ترد بودنمان

 

می نو

16/1/90

ps: پاییز را چون دندان عقل ناقصی از من جدا کن که پنجره ها رو به هر سو که باشند، بی پرده جدامان می کنند.

عاقبت روزی من و تو از این سوال بی جواب  پروازی تجربه خواهیم کرد که هیچ پنجره ای وسعت آن را به رویای خویش هم ندیده.

 

 

/ 57 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسين

باسلام براي اولين باربه سايت شما آمدم اشعاربديعي داريد ياد گذشته ها افتادم يادمرحوم برادرم حسن باقري با اون اشعار غريبش بهتون تبريك ميگم ازاشعارتون اگرممكنه به ايميلم بفرستين تشكر ميكنم اگركتاب چاپ كرديد بيزحمت معرفي كنيد- اين شعري هست كه بعدازخوندن شعرتون به ذهنم رسيد از همون مرحومه- اي عشق دستم را بگير امشب ......... اي عشق دستم را بگير امشب ، زخمم عميق وسركش وكاري است آري خلاصه در من خسته اوضاع واحوال اسف باري است لختي نماندي با من وگفتي : وقتش رسيده است ، بايد رفت آري هميشه رفتنت سخت ومانند كوچ ايل اجباري است گفتم كه باشي ،خوب مي فهمي آيينه بودن كار سختي نيست وقتي شكستم تازه فهميدم ، آيينه ماندن كار دشوراي است اي كاش مي فهميدي اين را كه ، آن رنگ سبز باز چشمانت امروز بعد از سال ها دوري،در ذهن زرد باغ من جاري است من راببخش آتش اگر شعرم ، از آب بد در آمده آخر اين شعرازآن اشعارسابق نيست،صرفا"براي رفع بيكاري است

فائزه

ای چشم من، بدون تو نابینا ای گوش من، بدون تو ناشنوا با من بمان، همیشه بمـــــــــــــــــــــــان،با من با من بمان، همیشه بمــــــــــــــــــــــان، با من به ما هم سر بزن

معلم کلاس اول

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم... آنقدر که در من هراس گرفتن دست هست هراس گم شدن نیست!

محمدباقر

بسيار متن زيباوبااحساسي نوشتيد.ولي هميشه به الطاف خداوندبايد ايمان و اميد داشته باشيم.خدا پدرتان را رحمت كند.در پناه حق باشيد

ندا

منم مامان ندارم پس لا اقل قدرر اونو بدون ...

دریا

[ناراحت]ااااااااااااااااااااااااااااااااااه ای دنیا

[گل][گل][گل]وبلاگ قشنگی داری[گل][گل][گل]

معین

[گل]وبلاگ قشنگی داری[گل]

نهضت

فوق العاده بود مينو خانم.با اجازه با نام خودتون تو فيسبوك شيرش كردم دوستانم هم بخوانندش