دلم برای 2 کودک معصوم توی خانه ام تنگ شده!

 

 

پسر کوچک من هر روز صبح با پدرش به سر کار می رفت چرا که هیچ مهد کودکی حاضر نبود او را نگه دارد!

او عاشق مغز تخمه ی آفتابگردان بود

و کیک های سیبی که من برای صبحانه اش می پختم

و کفش های چسبی که مجبور نباشد بند هایش را ببندد!

چون او سال ها بود که فقط 2 سال داشت!

دلم برای پسر کوچک تخسم تنگ شده.

دلم برای ماآن گفتن هایش

برای لب ورچیدن هایش

برای ذوق کردن های کوچک و ساده اش

برای آینه کوچک جیبی اش که از بقالی محل برایم خرید و هنوز هم وقتی یادش می افتم خنده ام می گیرد.

دلم برای پسر کوچکم تنگ شده.

این اندوه دارد خفه ام می کند

می خواستم برایش یک هافو بخرم!

و یک شرت عینکی مارک دار!

و بانی اش را از زندان آزاد کنم!

و وقتی بزرگ شد برایش یک ماشین بخرم.

دلم برای کودک معصوم و کوچکم تنگ شده.

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راضیه

نازی...... چقد سخته دلتنگی/ بانی کی اسیر شده؟

فاطمه انتظار

شلام مامان می نو...چه خوشدل نبشتی...دوشت دالم ده تاااااااااا[گل]

عباس

سلام...تلخ ترین خنده عمرم رو صورتم نشست...باشد که شاید روزی...یا حق

سحر

سلام وبت جالبه

عاشق

ميدونم هيچ كدوم از حرف هاي ما نميتونه مرهم اون زخمت باشه نمي شناسمت ولي با نوشته هايي ر و كه بوي غم ودلتنگي ميده اشنام، مادر نيستم كه بفهمم درد ت چيه ولي توهم مادري وهم عاشق من هم مثل تو عاشقم عاشق هميشه بايد بسوزه ، بسوزه از اين كه معشوقش بهش كم محلي مي كنه همون كسي كه با نگاهش عشق رو بهت ياد داد و وقتي عاشقت كرد بهت بي محلي كنه .........مي دونم شايد بگي خوب بچه ي من اين طوري نيست ولي همه ي اين ها از غم مي ايد و من غم رو ميشناسم غم عشق ودوري رو ...... به اميد روزي كه از شادي در كنار بچه ا ت بنويسي و اون موقع بهت تبريك بگيم خدا يارت وحق نگهدارت (يادت باشه مطمئنا بعد از هر سختي يك آسوني هست من هم دلم به همين حرف خدا گرمه )

گلي

كاشكي مي شد كنارت بود به حفهات گوش داد شايد يك كم اروم بشي

بهار

نمی دونم چی باید بگم... .........پس چیزی نمیگم...

الیار مسلمی

خیلی اندوه ناک مینویسی ...منظورت از این کودک معصوم که میگی چیه ؟ مگه الان کنارت نیست ؟ میشه برام بگی ؟ خیلی کنجکاوم که بدونم