کاشکي شعرمراميخواندی...

در مطب دکتر زنان!
نویسنده : می نو - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٩
 

در مطب دکتر زنان اکثر خانم ها باردارند

با هم حرف می زنند،از بچه شان،از جنسیتش،از حالات و تغییرات و دردها و ویارهایشان.

بعضی ها که بچه اولشان است کم تر حرف می زنند ،بیشتر گوش می دهند و می خواهند با بلعیدن تجربیات دیگران، دردهای این تجربه ی جدید را تاب بیاورند.

خانم بیست و هفت،هشت ساله ی بارداری روبه رویم نشسته بود و موقع حرف زدن نفس نفس می زد.

شکمش زیاد بالا نیامده بود ولی می گفت که هفت ماهه است!

از بی خوابی های شبانه اش می گوید و اینکه دکتر پیشنهاد داده زایمان طبیعی داشته باشد!

صدایش خسته است، حرف زدن برایش دشوار است، عرق می کند،گاهی درد توی شکمش می پیچد و  تکانی به خود می دهد.

ولی یکریز حرف می زند!!!

از خانواده مادری اش که در سوئد زندگی می کنند،از شلوغی تهران، از اینکه در اردبیل مردها لوازم خانه خود را می فروشند تا برای زن هایشان زیور آلات بخرند!!!!!!!

از آبیاری گل های آپارتمانی! و حتی از کارواش سر کوچه شان!

مجال حرف زدن به کسی نمی دهد، تجسم پسر کوچکش وقتی کنارش نشسته «جنسیت بچه را خودش گفت» و ملتمسانه از او تقاضای مجالی برای حرف زدن می کند مرا به خنده وا می دارد! یاد خانمی می افتم که توی تاکسی دهن پسرش را گرفت تا داد کشیدن را بس کند!

فکر می کنم : مادر شدن آنقدر ها هم سخت نیست!!

 

می نو