کاشکي شعرمراميخواندی...

دلم برای 2 کودک معصوم توی خانه ام تنگ شده!
نویسنده : می نو - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳۸۸
 

 

 

پسر کوچک من هر روز صبح با پدرش به سر کار می رفت چرا که هیچ مهد کودکی حاضر نبود او را نگه دارد!

او عاشق مغز تخمه ی آفتابگردان بود

و کیک های سیبی که من برای صبحانه اش می پختم

و کفش های چسبی که مجبور نباشد بند هایش را ببندد!

چون او سال ها بود که فقط 2 سال داشت!

دلم برای پسر کوچک تخسم تنگ شده.

دلم برای ماآن گفتن هایش

برای لب ورچیدن هایش

برای ذوق کردن های کوچک و ساده اش

برای آینه کوچک جیبی اش که از بقالی محل برایم خرید و هنوز هم وقتی یادش می افتم خنده ام می گیرد.

دلم برای پسر کوچکم تنگ شده.

این اندوه دارد خفه ام می کند

می خواستم برایش یک هافو بخرم!

و یک شرت عینکی مارک دار!

و بانی اش را از زندان آزاد کنم!

و وقتی بزرگ شد برایش یک ماشین بخرم.

دلم برای کودک معصوم و کوچکم تنگ شده.