کاشکي شعرمراميخواندی...

4 قدم به جلو
نویسنده : می نو - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸۸
 

اسمش زهرا بود

تو یه مرکز توانبخشی ، توی اتاق کار درمانی بود و مربی ش داشت باهاش کار می کرد که چند قدم راه بره.

معلول جسمی و ذهنی بود.

قشنگ نه...! ولی خیلی با نمک بود و یه بلوز شلوار آبی خوش رنگ تنش بود!

مامانش کنار من نشسته بود.بهش لبخند می زد....

می گفت خیلی پیشرفت کرده!

می تونه بگه عمه، علی، نیکو! و 4 قدم راه بره!!

قند تو دل مامانش آب می شد وقتی زهرا داد می زد: ماماااااااااااااااااااااااااااااان!

چقدر حسودیم شد به ش! وقتی یکی صداش کرد : مامان!