کاشکي شعرمراميخواندی...

دست بالای دست!
نویسنده : می نو - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
 

 

دست (همیشه) بالای دست بسیار است.

مینو جان حالا میتونی آسوده بنویسی...

 

 

 

خدا

 فرهاد و راضیه ی عزیز :

                  تولد دوباره ی وبلاگم رو مدیون شما هستم ، متشکرم

یادم نمی آید ، یادم نخواهد رفت!

ای کاش من هم خوب بودم ، مثل لیلا !

اسطوره ای می شد برایت قصه ی ما

هر چند مجنون بودنت جای سوال است

اما اگر من خوب بودم .... شاید آقا ! 

شاید...! نمی دانم ، ولی دنیا همین است :

امروز لیلا می شوی فردا  زلیخا !

من سرنوشتم را به دست باد دادم

اما تو جای باد رفتی سمت دریا... 

نه ! نه ! نمی خواهم گناهم را بشویم

تو خوب بودی ، من نبودم ، آری ، اما....

اما ندارد ! بد که باشی بد میاری

جایی نداری توی این اسطوره گی ها! 

مجنون بی معشوق ِ فصل ساکت ِ عمر!!

تو یادِ من دادی همیشه مثل حالا....

گز کردن پس کوچه های تلخ دیروز     

و استخوان هایی که لای زخم بر جا..... 

 با این همه تو خوب بودی ، من نبودم

آنقدر خوب و مهربان با من که حتی....

یادم نمی آید چگونه رفتی آنروز

یادم نخواهد رفت نام نحس ِ سارا !!!!!!

 

می نو