کاشکي شعرمراميخواندی...

پتو ، پتوی عروسی ست....!!
نویسنده : می نو - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸٥
 

پتو ، پتوی عروسی ست . گریه ، گریه ی درد!دو در میان : دو ملیله ، دو قطره عقده ی سرد!دلم گرفته ، ببین : زار زار می دوزم –- ملیله های قشنگِ سفید ، مخملِ زرد.... گمان نمی کنم این ها تمامشان خواب است !حقیقتا کسی آمد لحاف را گسترد –- میان من و تب تند حسرت دیروز میان من و کسی که ، نه...! بد نبود آنقدر سوار کار بدی بود و زد به بیراههو من جز اینکه بگویم : تو را خدا برگرد.....نه! هیــــچ کاری ازم بر نیامد و آن مرد –- سوار اسب سفیدش شد و مرا گم کرد! بیا دو باره همان : دو به دو ، ملیله و اشک!!!چه فایده که به خاطر بیاورم آن مرد –- نه زیرِ بارش باران ، نه روی اسبِ سفید.....نه...! هیــــچ وقت نیامد ، چه بر سرم آورد؟! * * * چقدر روی پتویم نشسته این نقش ِ –- ملیله دوزی ِ مردی که می رود با اسب!