کاشکي شعرمراميخواندی...

 
نویسنده : می نو - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩٢
 

 

از موج ها بیزارم از دریا، بدون تو

از هر چه با تو آرزو ... اما بدون تو

از روی شن ها راه رفتن های تکراری

تا این هوای شرجی  گیرا، بدون تو

این لحظه ها سخت است اما می دهد یادم

عین شکر خوردن شود هر جا بدون تو

حتی زمان لج کرده ، درجا می زند انگار

اصلن دوباره می رسد فردا، بدون تو؟

خالی ست جایت، مثل جای دلخوشی در دل

بسته ست بر رویم همه درها، بدون تو

 یک روز اینجا جای خوبی بود، زیبا بود

دارد جهنم می شود حالا، بدون تو

باران و جنگل های سبزو جاده های خیس

نقاشی زیبای بی امضا، بدون تو

دود و دم تهران شرف دارد به این دوری

دارم میفتم با غمت از پا، بدون تو

 

می نو

 

٢۵ شهریور ٩٢

زیباکنار

 پ.ن: دوستان عزیزم. حالم خوب است. دلیل به روز نبودنم فیس بوک لعنتی ست!


 
 
ساده نیامدی که چنین ساده بگذرم....
نویسنده : می نو - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 
 
احساس مبهمی ست خطر بیخ گوش عشق
  احساس تیغ روی رگ پر خروش عشق
  روی زلال آینه ها نقش تازه ای
از رد دست های کسی بر نقوش عشق
ساده نیامدی که چنین ساده بگذرم
از بارهای بی سرو پا روی دوش عشق
جان بر لبم رسید که یارِ خودم شوی
  مال من است سهم همه نیش و نوش عشق
  دست و دلم به لرزه می افتد،خدا گواه
  از خنده های هرزه که سر برده توشِ* عشق
...
بحث تو نیست، بحث منم با جماعتی
  یک مشت گرگِ بره نما، خرقه پوش عشق
  دست تو نیست، روزی اگر مبتلا شوی
  حالا که بسته است لبان خموش عشق
  این روزگار بدتر از این می شود اگر
  هی دست ، بیشتر بشود در فروش عشق!

می نو
91/8/2

*توش=طاقت

 
 
خطر مکن سر این سوزن، سوی حباب خودت باشد
نویسنده : می نو - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
 

 

مرا به دست کسی بسپار، که انتخاب خودت باشد

کسی که آینه ای از تو، تب سراب خودت باشد

کسی که هق هق هر روزم، کنار خاطره های تو

کلافه اش نکند  از من ، به صبر و تاب خودت باشد

کسی که بگذرد از روحم، مرا جدا نکند از تو

پناه سایه ی هر روزت، شبانه خواب خودت باشد

اگرچه زندگیم بی عشق، به رودخانه ی بی آبی ست

مباد عاشق من باشد، مباد عذاب خودت باشد

تمام گرمی من از توست، به بود توست که می رویم

مباد اجازه دهی ابری، بر آسمان خودت باشد

به "بود" ها که امیدی نیست، " همیشه" ها همه غمگینند

دلم خوش است به مرگی که ، سبب طناب خودت باشد

بگیر دست مرا تا شعر، بزایم از سر دردی که

وضوح عکسی از احساسم، میان قاب خودت باشد

طناب رابطه ها ترد است، هر آنچه خاطره ها تیزند

خطر مکن سر این سوزن، سوی حباب خودت باشد

 

می نو


 
 
 
نویسنده : می نو - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

تولد 9 سالگی وبلاگم،

بهانه ای  برای نوشتن دوباره


 
 
تمام شد
نویسنده : می نو - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠
 

خداحافظ


 
 
شهربازی حباب
نویسنده : می نو - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
 

 

تاب، تاب، تاب، تاب، شهر بازی حباب

من،من،رو هوا،ماهی بدون آب

تو،تو، زندگی،زندگی بدون تو

درد کاکتوس ها، بی حضور آفتاب

سنگ های روبرو، حرف های پشت سر

قرص های لعنتی، قرص های اضطراب

شب،شب،شانه ها،شانه های بالشم

هق،هق،گریه هام،این عصاره ی مذاب

تب،تب،شعله هات،سر کشیده از تنم

دل،دل می کند، عشق پشت این نقاب

آب از سرم گذشت،خواب از شبم پرید

کاسه،کاسه، پر شده،صبر من از این سراب

شهربازی تو و، بازی جنون و عقل

باخت های پشت هم،بردهای بی حساب

تاب،تاب انتظار،چرخ چرخ سرنوشت-

گشت و عاقبت نشد،خرس کوچک انتخاب

شهربازی من و ، دور دور اشتیاق

دست های بی حضور، هست های بی جواب

تن نمی دهم به هیچ، هیچ اگر نبود توست

می روم به چاه عشق،با طناب،بی طناب

 

می نو

90/5/15


 
 
خدایا،دست از سرم بردار
نویسنده : می نو - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا؟ 

به جون عزیزت قسم

اگه یه بار دیگه این خوابو ببینم

خودمو می کشم

 

ولم کن دیگه،

چی از جونم می خوای

یه بار بابامو کشتی بس نیست؟

هر شب باید تکرارش کنی؟

مشکلت با من چیه خدا؟

اینکه من کلا "نمی رسم" رو کجا مَستِر کردی ؟


 
 
بوسیدن عروسکم هر شب به جای تو!
نویسنده : می نو - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

بوسیدن عروسکم هر شب به جای تو

آغوش های خالیِ از تو برای تو

دائم مرور عکس تو در پرده های راز

دلخوش شدن به چند دقیقه صدای تو

گاهی حضورت آن طرف میز کافه ای

دستم که می خورد گره در دست های تو

از کوچه های دلهره آرام رد شدن

پاهای سست من که به دنبال پای تو

دلتنگی کشنده ی پایان هفته ها

حبس نفس در آنچه نباشد هوای تو

مال تو بودن و همه ی عمر سایه وار

چون کهنه عکس تار پر از خط تای تو

حسرت برای ساده ترین اتفاق ها

حسرت برای هر که نبود آشنای تو

هر شب تصور تو در آغوش دیگری

هر روز لال تر شدن من ، بهای تو

سهم من از تو کم تر از احساس سنگ هاست!

سهم تو از من انده بی انتهای تو

باید قبول کرد که ما هم نخواستیم

چیزی جز اشتیاق من و ابتلای تو!

وقتی شکست سد صدای مرا سکوت

تنها امید من به تو بود و دعای تو

حالا رسیده میوه ی این اشتیاق تلخ

مانده ست با من و تو چه باید....خدای تو!

 

می نو

90/5/3


 
 
تو داری میری و خونه می میره....
نویسنده : می نو - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

 

  

 

 به یک سالگیت نزدیک می شی : داغ

 

تو یه کافه ی شلوغ دور یه میز با سه تا از دوستای خوبم نشستیم....

تمام لحظه ها به گفتگو و خنده می گذشت

یه آهنگ با یه ریتم فراموش نشدنی توی فضا پخش شد

من دیگه اونجا نبودم...

رفتم به غمگین ترین و سخت ترین روزهای پارسال، همین موقع ها، قبل از مرگ بابا

من دیگه اونجا نبودم....

آهنگ من رو با خوش برد....اینقدر دور از اون لحظه های شاد که انگار هرگز اونجا نبودم

و اون موقع  تپش قلبم با ریتم  آهنگ یکی شد

چه برفی اومد پارسال تابستون، چه برفی که هنوز سپیدیش روی موهامون زهرخند میزنه

و چه سیگارها که دود شد بی فایده، چه خاطره ها که مرور شد با اشک

چه خواب ها که هیچوقت ندیدیم!

و چه روز پدرها که بعد از این بی تو خواهد گذشت

این روزها یادآور خاطرات تلخیه

تلخ.... تلخ... تلخ

زندگی؟  تلخ ترش نکن....خواهش میکنم

 

ps : اون آهنگ لامصب

 

 


 
 
پرده ها را بکش که دور شود، شعله های سپیده از تنمان
نویسنده : می نو - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
 

 


پرده ها را بکش که دور شود، شعله های سپیده از تنمان

مگذار آفتاب سر برسد، پا کند توی کفش امشبمان

بعد از اینجا کجاست خوشبختی؟ در هیاهوی سرد آدم ها!

دور کن دستمال حسرت را، از سر داغ و تشنه ی تبمان

 

بغض پشت حصار چشمانم،دارد از فرط غصه می ترکد

خرد کن ساعتی که می گذرد، اینچنین مثل آب از سرمان

پلک بر هم نمی گذارم تا، خواب از هم جدایمان نکند

پشت درها نشسته خورشیدی، که طمع می کند به بسترمان

 

یک به یک هر ستاره می افتد، توی گرداب تلخ عقربه ها

این سه پیکان تیز می چرخند، می رسد عاقبت به نوبتمان

خسته ام مثل تنگ مفلوکی، از تکان های ماهی اش در آب

خسته ام از هجوم هر حرفی، به حریم سکوت و صحبتمان

 

مثل دود غلیظ یک سیگار، بر تن این اتاق می پیچیم

از گسستن نگو، نگو وقتی، در هم آمیخته هم و غممان

نه امیدی به بودنت دارم، نه دلیلی برای ماندن تو

ترسم از درد تیشه هاست بر این، ریشه های عمیق و محکممان

 

درد یعنی نبودنت وقتی، دو قدم آنطرف ترم باشی

مرگ یعنی سکوت، وقتی حرف ، نشود جا به حجم خلوتمان

عشق ما نور بود، آتش بود، که سیاهی گذاشت دیده شود

از سپیدی روز بیزارم، "دامن شعله های حسرتمان"

 

پرده ها را بکش امیدی نیست، به جهانی که سخت داد و .... گرفت

کل دنیا درست خواهد شد، از در آغوش هم نبودنمان!!!

شب به شب شانه کن امیدم را، گره ای بود اگر به باد بده

صبح آوار می شود خورشید، روی رویای ترد بودنمان

 

می نو

16/1/90

ps: پاییز را چون دندان عقل ناقصی از من جدا کن که پنجره ها رو به هر سو که باشند، بی پرده جدامان می کنند.

عاقبت روزی من و تو از این سوال بی جواب  پروازی تجربه خواهیم کرد که هیچ پنجره ای وسعت آن را به رویای خویش هم ندیده.

 

 


 
 
ای کاش مثل هر خداحافظ امیدی بود....
نویسنده : می نو - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

 

این خواب ها یعنی خداحافظ بهار من

یعنی بریدی، خسته ای از گیرو دار من 

بین دو تا آیینه ماندی ، انعکاسی تلخ

از انتظارش، انتظارت،انتظار من

دیگر رهایت می کنم تا باز برگردی

به دوره ی آرامش قبل از کنار من

از تو برایم خاطراتت، خنده هایت بس

شب های بی کابوس خالی از حصار من

بعد از تو بوی تند غربت می دهد دستم

در چهارراه گلفروشان دیار من

هر جا قراری با تو بود و طعم آغوشی

می سوزد از حسرت پس از این روزگار من

تو روح جاری در منی که شعله می ریزی

در گریه های بعد از این بی اختیار من

این اشک ها تنها امیدم بود وقتی عشق

می خواست خاکستر کند دار و ندار من

ای کاش مثل هر خداحافظ امیدی بود

درحرف هایت.....آتش صبر و قرار من

خوشبخت باش و بی خیال حس و حالم باش

کاری ندارد عشق بعد از این به کار من

 

می نو

٢٨/١٢/٨٩

 

 

بچه که بودم، آدامس هامو قورت می دادم....

خیلی سخت بود!

تنها دلیلش این بود که می گفتن اگه آدامستو قورت بدی روده هات به هم می چسبه!

من از چسبندگی خوشم میومد

از چسبیدن و جزئی از چیزی شدن...

حتی وقتی خیلی سخت بود، باز هم دوسش داشتم

حالا چیزی هست که قورت دادنش از آدامس ها سخت تره

که چسبندگی ای ایجاد نمی کنه

ولی سخته....خیلی سخته

و اون بغض هامه


 
 
ساعت 4 صبح
نویسنده : می نو - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 

پشت چراغ قرمز های ساعت 4 صبح....

                                    بعد از لحظه های سپری شده ی آغشته به عقل!

زندگی بدون تو را جهنمی می پندارم، به سرخی چراغ ها.

از خیابان ها، بی عبور سریع و کمرنگ من و تو...

از مکث چهار راه های پی در پی...

از بوی صبح،بی تو.... تصویر غمگینی در ذهنم نقش می بندد که تجسم ضعیفی ست

از رنج زندگی بی حضور تو.

پس از تو کدام دست مهربانی مرا با ظرافت نرگس ها پیوند خواهد داد؟

و کدام نگاه عاشقانه ی مرددی بر نیمی از صورتم سایه خواهد انداخت؟

و کدام صدای گرمی خواهد گفت : " اتفاق می افتد! روزی اتفاق می افتد! "

و اتفاقی که افتاده را ، چه کسی با اشک های من سهیم خواهد شد؟

              پشت چراغ قرمز های ساعت 4 صبح.....

                             چه کسی می داند که چه بر من گذشت....؟!

 

 

 

 


 
 
هو المحبوب
نویسنده : می نو - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩
 

طاقت میاری رفتنم را مرد و مردانه؟

طاقت میاری بودنم را دور از این خانه؟

اینکه مرا بسپاری از خود توی دستانش

دل خوش کنی به روشنایی سرانجامش

طاقت میاری خنده های تلخ این زن را

وقتی "بله " می گوید و می بخشد این تن را

وقتی که می بازد خودش را توی امضا ها

وقتی که دل می بندد از این پس به رویا ها

آیا لباسی را که دارم دوست ، می پوشی؟

آیا برای خنده بالاجبار می کوشی؟

می خواهی از من دور باشی یا نمی خواهی؟

دستت به دستم می کشد از عمد، گهگاهی؟

شب ها که من می مانم و حسرت برای تو

کی می فشارد بر خودش من را به جای تو؟

اصوات پاشیده شده در اوج آغوشت

چیزی به جا مانده ست تا آن روز در گوشت؟

 

خاله زنک ها سوژه هاشان جووور خواهد شد

وقتی غذاهایم به یادت شوور خواهد شد

وقتی که می پرسند "خوشبختی؟" و می میرم

وقتی از این خوشبختی بی رحم دلگیرم

شاید بزایم بچه ای را که نمی خواهم

هر چند از درد تهی بودن نمی کاهم

نه ماه بار بغض و شیشه با خودم دارم

بر حاصلش اسم تو را شاید که بگذارم

وقتی صدایش می کنم با لذتی مغموم

پر می شود روحم از این دلتنگی مسموم

شاید بپرسی حال و روزم را از این و آن

شاید به یادت هم نیاید دیگر آن دوران

      ***

بعد از گذشت سال ها در کوچه ای خلوت

شاید گذر کردیم از هم نرم و بی صحبت

شاید به چشمت آشنا باشد نگاه من

و مکث کوتاهی کنی آن سوی راه من

عمق خطوط زیر چشمم حرف ها دارد

این سالهایی که حرامم شد نمی آید

طاقت میاری در مرور سال ها تردید

ترس از خدایی که خودش از عشق می ترسید؟

  ***

طاقت بیاری یا نه  من طاقت نمی آرم

از احتمال و شاید این شعر بیزارم

من را بگیر آرام در آغوش و نجوا کن

طاقت نیاور.....مثل من ، بنشین تماشا کن.

می نو

10/10/89

ps:اگر قرار باشد یک روز را برای مردن انتخاب کنم....همین امروز خواهد بود

 ps: از نیش تلخ غصه ها


 
 
این زن برای هیچکس آسان نمی میرد
نویسنده : می نو - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٩
 

می گردم اما نیست، اما نیست ، اما نیست

جز تو برای هیچکس در قلب من جا نیست

می گردم اما چون تو می خواهی ، تو می گویی

آیینه ام من ، جز خودت چیزی نمی جویی

می گردم اما جستجوی شیشه در آب است

نوری که می بینم فقط تصویر مهتاب است

میگردم و هی اشک می ریزم، چه می خواهی؟!

با رفتنت از درد من چیزی نمی کاهی

من تازه پیدا کرده ام خود را در آغوشت

گم می شوم در حس گرم پشت تن پوشت

تو می نوازی با سرانگشتت لبانم را

می آوری روی لبم با بوسه جانم را

جز تو کسی اینگونه دستم را نمی گیرد

این زن برای هیچکس آسان نمی میرد

روح و تنم را بسترت کردم ، گناهی نیست

از من به هر جا جز تمنای تو راهی نیست

می خواهمت قدر ِ همه پس کوچه ها...سیگار

با هم قدم...با هر قدم،دیوارها...دیوار

می دزدم از چشمان تو تار نگاهم را

شاید کمی عادت کنم بی نور راهم را

عادت نخواهم کرد این تمرین اجباری ست

حتی خودت هم خوب می دانی خودآزاری ست

می ترسم از روزی که پیدایش شود عقلم!

روی زبان هاشان بیفتد عاقبت نقلم

آن روز من می مانم و دنیای رسوایی

آن روز آیا باز در رویام می آیی؟؟؟؟

می نو

 


 
 
در امتداد آن شب.......
نویسنده : می نو - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٩
 

نگاه می کنم ، نمی بینم

                     چشم مرا هوای تو پر کرده

گوش می کنم ، نمی شنوم

                    گوش مرا صدای تو پر کرده

نگاه می کنم، نمی بینم          چشم مرا هوای تو پر کرده

گوش می کنم، نمی شنوم     گوش مرا صدای تو پر کرده

 

ای چشم من، بدون تو نابینا

ای گوش من، بدون تو ناشنوا

با من بمان، همیشه بمـــــــــــــــــــــــان،با من

با من بمان، همیشه بمــــــــــــــــــــــان، با من

 

ps: بشنوید

ps2: ببینید


 
 
← صفحه بعد